نوشته چند مخاطب دو
در سالهای سخت نوجوانی کتابهای زیادی خوندم و خودم جزئی از داستان شدم اسکارلت , آن شرلی , پر , جین ایر , بلندی های بادگیر , پرنده خارزار , بامداد خمار و خیلیهای دیگه که الان یادم نیاد با عشاقشون گریه کردم خندیدم عاشق شدم اما در همه ی زندگیم فقط یه نفر اومد که درکنارش احساس کنم خودمم و اون کسی نیست غیر از تو , تو که هیچ وقت این نوشته رو نمی خونی توئی که با وجودت به من معنا دادی با وجود تو دنیای من رنگ واقعیت گرفت و قبل از تو من در خیال قوطه ور بودم گرچه مادری داشتم که با چنگ و دندان منو با خود تا رویا هام پیش میبرد اما . . . وقتی تو اومدی معنای آرامش اهمیت امنیت برام واضح شد . شاید سالها طول بکشه تا آدم ها بفهمند چه گوهرهایی خدا...








